
يادتان هست نوشتم که دعا مي خواندم
داشتم کنج حرم جامعه را مي خواندم
عقل از درک تو لبريز تحير شده است
لب به لب کاسهً ظرفيت من پر شده است
همهً عمر دمادم نسروديم از تو
قدر درکِ خودمان هم نسروديم از تو
من که از طبع خودم شکوه مکرر دارم
عرق شرم به پيشاني دفتر دارم
شعرهايم همه پژمرد و نگفتم از تو
فصلي از عمر ورق خورد و نگفتم از تو
دل ما کي به تو ايمان فراوان دارد
شيرِ در پرده به چشمان تو ايمان دارد
بيم آن است که ما يک شبه مرداب شويم
رفته رفته نکند جعفر کذاب شويم
تا تو را گم نکنم بين کوير اي باران
دست خاليِ مرا نيز بگير اي باران
من زمين گيرم و وصف تو مرا ممکن نيست
کلماتم کلماتي ست حقير اي باران
ياد کرد از دل ما رحمت تو زود به زود
ياد کرديم تو را دير به دير اي باران
نام تو در دل ما بود و هدايت نشديم
مهرباني کن و ناديده بگير اي باران
ما نمرديم که توهين به تو و نام تو شد
ما که از نسل غديريم، غدير اي باران
پسر حضرت دريا! دل مارا درياب
ما يتيميم و اسيريم و فقير اي باران
سامرا قسمت چشمان عطش خيزم کن
تا تماشا کنمت يک دل سير اي باران
بگذاريد کمي از غمتان بنويسم
دو سه خط روضه از اين درد نهان بنويسم
گريه بر داغ شما عين ثواب است ثواب
بار ديگر پسر فاطمه و بزم شراب....
وبلاگ بسيار زيبا و پرمعنايي داري براي شما آرزوي موفقيت ميکنم