در سايه ي آفتاب پدر
پدر گرچه خانه ي ما از آيينه نبود اما خسته ترين مهربان عالم
در آيينه ي چشمان مردانه ات كودكي هايم را بدرقه كردتا امروز
به ميناي تو رسيدم......
مي خواهم بگويم ببخش اگر پاي تكدرخت حياطمان پنهاني
غصه هايي راخوردي كه مال تونبودند
ببخش اگر ناخن هاي ضربه ديده ات رانديدم كه لاي درهاي بستهي روزگار مانده بود وببخش اگرهميشه پيش از رسيدن تو خواب بودم..
اما امروزبيدارتر از هميشه آمده ام تا به جاي آويختن برشانه ي تو
بوسه بربلندي پيشاني ات بزنم
سايه ات كم مباد پدرم
آنروز ها سايه ات آنقدربزرگ بود كه وقتي مي ايستادي همه چيز را
فرامي گرفت...اما اروز ضلعشرقي ني مكت هاي غروب
لرزش دستانت رادر امتدادعصايي چوبي مي ريزد.....
دلم مي خواهد به يكباره بغض تورافرياد كنم.....
وقتي ساعت جيبي ات را نگاه مي كني يادم مي آيد وقت غنچه ها
تنگ شده درست مثل دل من براي تو.....![]()
![]()
اين تصادف قشنگي استكه در تقويم،كلمات هم معني ،كنارهم چيده شده انديعني دايرِة المعارف عشق پدر ترجمه ي علي (ع )است![]()