سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
 
صفحه نخست          عناوین مطالب وبلاگ           نقشه سایت                 ATOM
درباره وبلاگ


اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَکَ‏، اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ‏، اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی
نویسندگان
حمایت

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 36
  • بازدید دیروز: 87
  • کل بازدیدها: 146879
یکشنبه 94 آذر 1 :: 9:52 صبح ::  نویسنده : بهار

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود
ز دام خال سیاهش کسی رها نشود
خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار
به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود
جواب ناله ی ما را نمی دهد "دلبر"
خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود
شنیده ام که از این حرف، یار خسته شده
خدا کند که به اخراج ما رضا نشود
مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست
خدا کند که مریضی من دوا نشود
ز روزگار غریبم گشته است معلوم
شفای ما به قیامت بجز رضا نشود...

"امام خامنه ای(مدظله)"




موضوع مطلب :
جمعه 93 خرداد 23 :: 9:56 صبح ::  نویسنده : بهار


یاحق

امان از وقتی که دل وقلم هردو بشکنند!
نه میشود نوشت!
نه میتوان گفت!


.....
این سه نقطه ها!
وای از دلم!
.....


آقایم !مولایم!سرورم!...

*میلادت مبارک
*

*خوش آمدی*
.




موضوع مطلب :
پنج شنبه 93 خرداد 15 :: 11:32 عصر ::  نویسنده : بهار

ای راحت دل‌های پریشان، نرسیدی
ای فصل بهارانة ایمان نرسیدی
.
خواندند تو را گریه کنان مردم گریان
گفتند که بشتاب و شتابان نرسیدی
.
بر جمعه دعا از لب عشاق، شنیدی
محروم تو ماندند و به ایشان نرسیدی
.
روز آمد و شب رفت و زمین گشت و زمان رفت
آمین دعا بودی و یک «آن» نرسیدی
.
تا عمر ثمر آرد و تا بخت گشایش
ای روشنی چشم، به یاران نرسیدی
.
با یاد تو آغاز شد این گریة مکتوب
ای حسرت دیدار به پایان نرسیدی




موضوع مطلب :
یکشنبه 93 فروردین 10 :: 7:22 عصر ::  نویسنده : بهار

 

ای بهانه تمام اشک های صبح جمعه ام

ناله های ندبه ام !

 

چه می شود به این نگاه بی رمق

نظر کنی!

فارس حجاز !

یار دلنواز !

 

کی شود برای لحظه ای امید من

ز سرزمین سینه ام گذر کنی!

 

تمام راه های آسمان برای توست

و چشم های خسته زمینیان

 

بیا بیا !!

 

چرا ز آمدن میان خاکیان حذر کنی ؟!

ای ستایش از سنایش تو شرمناک!

 

آسمان آبی نگاه تو

حکایت تمام عاشقانه هاست.

 

کی شود مرا به جرعه ای از این نگاه

میهمان کنی؟!

 

ای سرود هر پگاه یاس و رازقی!

وی نوای چلچله وه وقت صبح !

 

بیا نظاره کن به صحن سینه ام !

چه می شود که آسمان قلب خسته مرا

 

برای یک حضور پر شکوه میهمان کنی ؟!

 

سیدمحسن بنی فاطمی

 




موضوع مطلب :
یکشنبه 92 بهمن 27 :: 4:40 عصر ::  نویسنده : بهار

 

یک آزمون اساسی با سه پرسش اساسی

 

اگر عزیزی را گم کرده باشید، چه

می کنید؟

آسوده و بی خیال می نشینید تا کم

کم فراموشش کنید؟

یا برای یافتن او همه تلاش خود را

به کار می برید.

از این و آن سراغش را می گیرید.

شب و روزتان را به جستجوی او

می گذرانید...

تا آن که او را بیابید یا نشانی از

او پیدا کنید؟

کدامیک؟

 

اگر کسی را دوست داشته باشید و

بدانید که او نیز به شما بسیار علاقه مند است، آنقدر که از

بیماری شما بیمار می شود و از خوشحالی شما خوشحال، چه می کنید؟

تنها به زبان این دوستی را ابراز

می کنید؟

یا در عمل، محبت خود را به او نشان

می دهید؟

پیوسته در پی جلب رضایت او هستید،

به مناسبت های مختلف برای او هدیه می برید، لباسی را می پوشید

که او دوست دارد، از عطری استفاده می کنید که او می پسندد و

...

کدامیک؟

اگر بدانید، که برای حل مشکلاتتان

می توانید به کسی مراجعه کنید که آماده کمک به شما می باشد و

برای ارتباط با او گفتن یک سلام کافی است، چه می کنید؟

آیا از کنار این موضوع بی تفاوت

گذر می کنید؟ یا تمام تلاش خود را برای استفاده از این فرصت به

کار می برید؟

کدامیک؟

اکنون ما که می گوییم

در انتظار امام زمانمان

نشسته ایم،

او را به جان دوست داریم،

گره مشکلاتمان به دست او باز

می شود،

چگونه ایم و چه می کنیم؟

هر صبح

با سلام بر او روزمان را شروع کرده و آمدنش را از خدا

می خواهیم؟

 

برای سلامتیش صدقه می دهیم؟

 

 

و مهم تر آن که

 

آنگونه که او پسندد زندگی کرده و عمرمان را سپری می کنیم؟

 

.........

خوب است در این آزمون

این سه پرسش ساده را از خود

بپرسیم و به خودمان نمره دهیم.

 

از صفر تا بیست!

امام منتظران(عج): " ما در رعایت

حال شما کوتاهی نمی کنیم و یاد شما را از خاطره نبرده ایم ...

"

بیائید ما نیز یاد او را از خاطر

نبریم و برای آمدنش دعا کنیم ...




موضوع مطلب :
سه شنبه 92 آبان 14 :: 9:48 صبح ::  نویسنده : بهار

یاحق

این روزها زیاد نام عطش را میشنویم ودر روضه ها وعزاداریها سیراب می شویم از عشق حسین علیه السلام،بی تابی یک سال عطش دل، قرارمی گیرد در سینه زنیها..

این روزها نام خیمه را زیاد میشنویم وعمود خیمه،عمو،زینب ،72 یار وفادار....و درسایه همین خیمه ها ی آتش گرفته با یاد علمدار اشک می ریزی وآرام می شوی..

.این روزها زیاد نام علی اکبررا می شنوی وجوانان هیئتی را به سرو سینه زنان که می بینی دلت آرام می گیرد،که هنوزز هم..

این روزها زیاد نام علی اضغررا می شنوی ووقتی می بینی کام نوزادی با تربت حسین براشته می شود ،دلت آرام می گیردکه هنوز هم...

این روزها نام رقیه را زیاد می شنوی ووقتی دخترکان ناز محجبه را می بینی با سربند یا رقیه  دلت ارام می شود که هنوز هم... 

این روزها ...اما دلت متلاطم می شود وقتی نام زهرا (سلام الله علیها)را می شنوی!آه مادر!مادر مادر!...

یا زهرا تنها دعای توست که فرج منقم خون جگرگوشه هایت ومنقم خون مظلوم خودت وعلی علیه السلام را می رساند..دعا کن مادر..دعا کن..:((

 

(زلال سبز نگاهت عنایت ار بکند

سوال تشنگی م را جواب خواهد شد

دلا دعای فرج را بخوان که می دانم

دعای زنده دلان مستجاب خواهد شد)

شعر از:امیرعلی مصدق 




موضوع مطلب :
شنبه 92 آبان 4 :: 10:14 عصر ::  نویسنده : بهار

به نام حضرت دوست، که هر دلی در هوای اوست. او که آفرینش مان را با آدم آغازید و هدایتمان را خود بر عهده گرفت. چون از فراقش نالیدیم، به سوی خود فراخواندمان و چون از ظلم شکوه بردیم، به مهدی بشارتمان داد.و سلام بر مهدی و مشتاقان روی مهدی و عاشقان کوی مهدی.

مولای من! 
خورشید پیش از تاریکی زمین نور فشانده بود و آب قبل از تشنگی من در زلالی خود غنوده بود. و تو بودی، پیش از آنکه من به جستجویت برآیم. این نیاز من نبود که تو را آفرید، بلکه این وجود تو بود که من فراق را حس کردم.

مولای من! 
پای من گرچه در بند زمین، اما دلم در هوای توست.

مولای من! 
از ورای زمان و مکان تو را می جویم. هرچند که تو با منی مانند حضور نور، هوا و آب; اما خوشا روزی که هلال رخسار حضور تو بدر کامل گردد.زمین اگرچه گرد خورشید می چرخد اما روح آن در جستجوی مداری است که گرد تو می گردد. و زمان هرچند دیری است که از مبدا خود پای به راه نهاده، اما همچنان منتظر روزی است که تو از افق نمایان گردی. و انسان هرچند خسته، اما مشتاق و بی تاب تو است.

برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید .

مولای من! 
امتهای پیامبران الهی چون رمه هایی بی چوپان در چنگال گرگها گرفتار آمده اند، و دیوان خون آشام در لباس چوپان بر چهره آنان چنگ می سایند و به غارت آنان مشغولند.

مولای من! 
هر مظلومی که در زیر چکمه ستمکاری جان می سپارد نام تو بر لب دارد و تنها تویی که فریاد رسی و بس.

مولای من! 
نه تنها در زمین که در بهشت نیز بی هدایت تو اسیر شیطان گشتم. از همان روز که عطش کمال در فطرتم نهادند، دریافتم که پای عقل در این وادی پر خار، عاجز از هدایت من است.و امروز، که من تنها با تکیه بر عقل خود به فرمانروایی زمین برخاسته ام از هر زمان ناتوان ترم.امروز که رخسار زمین از هر زمان آراسته تر است، قلب زمین تیره تر و به خون نشسته تر از همیشه است.امروز که همه مدعیان رهبری زمین از آزادی دم می زنند، من از همیشه در بندترم. و امروز که مدافعان حقوق من بی شمارند، من محروم تر از هر زمانم.امروز که تمامی اندیشه های بشری به بار نشسته است، رنج فقدان اندیشه مبتنی بر قرآن که تو تجسم آن هستی از هر زمان جانکاه تر است.

مولای من! 
نخستین لحظه ای را که نام مبارک تو از سر نیاز و عشق بر زبانم نشست، به یاد نمی آورم; اما قدیمی ترین آن به زمان قابیل برمی گردد، و به لحظه ای که آهنگ قتل مرا در سر پروراند.من دردمندانه از دست نیالودن به خون برادر سخن گفتم و دادخواهی را به تو وا نهادم. من در زمان جاری بودم، و تو در بستر فکر من ماوا داشتی. هرجا حق و عدالت در معرض تجاوز و ستم قرار گرفت، من ردای مقاومت بر تن نموده و بر پیشانی بند اندیشه ام «یا مهدی » را حک می کردم. 
ای ناب ترین اندیشه راهنمای من به سوی کمال،ای رهاننده من از بندهای اسارت زمان،ای مدافع راستین تمامی حقوق من و ای فریاد رس مظلومان بر خون نشسته،من در اندیشه توام.

اللهم ارنی الطلعة الرشیدة والغرة الحمیدة


منبع:آفتاب پنهان




موضوع مطلب :
شنبه 92 مرداد 5 :: 12:12 عصر ::  نویسنده : بهار

دلت که تنگ می شود
فرقی ندارد کجایی

خدا به صفای دلت نگاه می کند

کاری ندارد به سنگینی بار خطا ها و حجم گناهانت
یک فرصت تازه می دهد

فرصتی برای این که
صورتت را درخشان کنی به نور وضو

قدم که پیش بگذاری
نوری از غیب می رسد

دستانت را می گیرد
با او همراه می شوی و نمی بینی

در او غرق می شوی و نمی دانی
آنقدر درخشان می شوی که حس می کنی در اوج اندوهت آرامی

آنقدر آرام که می نشینی رو به قبله
 مقابل خودش

خودش به دلت می اندازد چکار کنی
کتاب دعا را ورق می زنی

و می رسی به نام مقدس عاشورا
به عطر وجود زینب و یک دشت درد

جای خوبیست  این جا
فرصت خوبیست برای زیارت

یک معاوضه رندانه
اشک می ریزی

و پاک می شوی

پاک که شوی

بی ذکر راز ها و نیازهایت
حاجت روا می شوی

و یک آرامش و هزار امید تازه راهی دلت می شود
آری

با حسین که همراه شوی
دردها

خود به خود از قامتت می ریزند
رهایت می کنند

از شرم دردی
که بر دل، بر جان و بر احساس حسین رفت


و شاید تو رها می کنی
بیهوده به غم نشستن هایت را

در تعزیت این همه دشواری..
درگیر داغ قصه می شوی

می بینی
حسین در تنهایی آن همه درد کشید و

تو هنوز عالمی فرصت داری
آنجا که

بشارتت می دهند  به خوشبختی محض
و به  آمدن امامی منصور و حاضر


که نامش را بخوانی

معجزه جاری می شود
چه به آنکه بخواهی یارش بمانی

قصه که به سر می آید چشمانی خیس داری ولی آرامی
زیارتت قبول

حالا می توانی
چادر سپیدت را برداری

و سجاده ات را باز کنی
دیگر دست خودت نیست هیچ چیز

قرار است به سفر عشق بروی بعد این زیارت

از اول چشمانت عکس حرم روی مهر و عطر کربلای تسبیح را می گیرد
مهر را هم که برگردانی

بازهم فرقی ندارد
نمازت  باز هم عطر تربت می گیرد

و چشمانت به عشق به بوسیدن ضریح پاکش
به تب و تاب می افتد

دلت تنگ تر و تنگ تر می شود
چقدر مشتاقی زودتر به سجده برسی

و این سجاده را با تمام وجود استشمام کنی

می رسی
به لحظه نیاز

تمام نمازت می رود
و دلت می ماند

و نفس هایت
که دارند

به عشق حسین
لحظه ها را به سر می آورند

اشک هایت می ریزند
می ترسی

شاید این نماز باطل شود
اما نه

نمازی این چنین معطر و عاشقانه
اشکالی ندارد حتی اگر هزار بار تکرار شود..

ببین با چه کسی
به کجا


به سفر رفته ای...
نگران دنیا نباش

دلت که تنگ شود
خدا خودش می داند

چگونه با ذره ای آب
به نورت برساند

و در سفری عاشقانه
بدرقه راهت باشد...




موضوع مطلب :
سه شنبه 92 تیر 18 :: 7:23 صبح ::  نویسنده : نرگس113

 

دریچه های آسمان را گشوده اند انگار

زمین عطر خدا گرفته

عطر عشق

عطر مستانگی

و باز تکرار می شود قصه از خود بی خود شدنم در کوچه های دلتنگ و مسکوت صبح

در کوچه هایی که نسیم انگاری

پیش پای میهمانی عزیز

آهسته جاروب می کند راه را

نرم می وزد و عشق می ورزد و دیده تر می کند آرام از شوق

تکرار می شوند خاطره ها

در نگاه صبح..

در چشم دیوار..

 

عطر نفس های به شمار افتاده یوسف می آید از عمق چاه زمان

عطر مردانگی های علی  

عطر قدم های نجیبانه زهرا

عطر پیراهن حسین

عطر صبر زینب

عطر عاشق شدن ماه

عطر شیرین تن خدا

و

صدای پایت در گوش کوچه می پیچد

در تنهایی من و در خاموشی دیوارها

آهسته می روم

تا عمیق تر تو را نفس بکشم

تا خوب تر تو را بشنوم

تا جانانه تر تو را باور کنم

باز نمی گردانم نگاهم را

تا فقط، گوش هایم تو را بشنوند

می ترسم چشمان نالایقم

کوچه ای خالی از تو را باور کنند

می ترسم ذهنم

گرفتار حساب های پوچ دنیا شود

آهسته می روم

می دانم که تو هم آرام از پشت سر می آیی

از عطر کوچه می دانم

از ریزش اشکی که گاه و بی گاه از چشم آسمان می ریزد

از آرامش زمین و خاموش نفس کشیدنش

از نسیمی که پر از مستی لای گل ها می پیچد

می دانم تویی که به سکوت این لحظه ها عزت می دهی

و من آرام درگیر آمدنت می شوم

درگیر روزهایی که با پسوند خود

بهانه می خواهند تا دلم را منتظر تر کنند

زیر لب با تو سخن می گویم

اشکالی ندارد اگر کوچه

اگر دیوار

اگر دنیا

به دیوانگی ام بخندند

مهم این است که تو ذکر هایم را می شنوی

مهم این است که می دانی دلم به هوایت سبز است

شک ندارم به صبحی که به عشق تو می دمد

و خیالی که به هوای تو زنده می شود

اگر تو در این کوچه نیستی

اگر قرار نیست راه نجاتی باشد

پس زندگی به امید کیست؟

آسمان برای چه بغض وا می کند؟

برای چه رو از زمینی که این چنین گناه آلودست نمی گیرد؟

چرا امتناع نمی کند از باریدن بر روزگار بی برکت بی تو زیستن؟

 

تاریخ را مرور می کنم

تمام این هزار و چند صد سال را که تو را از بشر گرفت

تمام این روزگار را

که به اهمال گذشت

کاش هنوز یک دنیا فاصله بود

تا ماشینی شدن دنیا و دل ها

کاش می شد

صدای پایت در هیچ صوت انسان شکنی گم نشود

تا تو را گم نکنم

تا تو را گم نکنیم

کاش این کوچه های باریک به ترافیک آدم ها نمی رسید

کاش همیشه سکوت این کوچه برقرار بود

و صدای قدم های تو...




موضوع مطلب :
دوشنبه 92 تیر 3 :: 6:22 عصر ::  نویسنده : بهار

مولاجان تولدت مبارک..

شب میلادت  طبق خواسته خودتان که در شادی ما شاد باشید ودر غم واندوهمان غمگین ومحزون..خواستم فقط بخندم وشاد باشم...

گفتم بزنم ازخانه بیرون میان خیل عظیم منتظرانت، برای جشن میلادت ماهم شریک این شادی باشیم...درمسیر ترافیکی بود عجیب !آنهم مسیری که همیشه خلوت بود وترافیک روانی داشت،آهان،علت داشت جلوتر شربت وشیرینی توزیع میکردن...چه خبر بود!

کفربعضی ها هم درآمده بود توی ترافیک وهی بوق میزدن وغرمیزدن...لیوانهای یکبار مصرف هم پشت سرهم پرتاب میشدن توی خیابان!چه منظره زیبائی!جلوتر هم به خاطر همین شلوغ بازیها تصادف شده بود!
آقا قربانت شوم خواستم شاد باشم وشادی کنم،اما نمیدانم چرا دلم گرفت!

به جشن رسیدیم!به به!ترانه وسرود میخواندن وارگ میزدن چقققدر زیبا!!لحظاتی ایستادم ،منتظر تواشیح ومولودی  بودم وسخنی ازشما..اما انگار فقط تو بهانه بودی این جشن را!هرکه به فکر خویش است!
قربانت گردم آقا ،خواستم شاد باشم اما نمی دانم چرا دلم گرفت!!!

عده ای از دوستان را داخل جشن دیدم وسفارش نمودم به شرکت در احیای امشب بعد ازاتمام جشن،چقدر نگاه بعضی از آنها پرمعنی بود!لبخندی آکنده از تمسخر تحویلم می دادند واگر شد حتما شرکت میکنیم!علی رغم این همه تبلیغ برای شرکت در احیا ءامشب ولو دو ساعت!جمعیت اندکی آمده بودند،جشن چقدر شلوووغ،خیابان شلوووغ اما مسجد....!:(

دورت بگردم آقا!خواستم شاد باشم ،اما نمی دانم چرا دلم گرفت!

میگفتند جای جای شهر انواع واقسام نذری ها،شربت ،شیرینی،دوغ،بستنی،....تو زیع میشد و دخترکان وعرو سکان خیمه شب بازی متحرک در شهر خود نمائی میکردن وپسرکان بی باک،بعضا مشابه زنان!سوار برموتور ویراژ میدادن ،تک چرخ میزدن،ترقه میزدن وگاهی میان اتوموبیلها توی خیابان به رقص در آمده بودن...به به!چه جشن تولدی!خوش به حالت آقا!

گفتم اشکالی ندارد این کار ها؟!گفتند :جوانند بگذار خودشان را تخلیه کنند،دلخوشی ندارند!گفتم به بهانه کیست این کارها؟مگر نه اینکه بهانه شان میلاد آقاست!گفتند:دل باید پاک باشد،...دلهای پاک را دیدیم!خواستم شاد باشم آقا :اما نمی دانم چرا دلم گرفت!

 




موضوع مطلب :

پیوندها