سفارش تبلیغ
صبا
 
صفحه نخست          عناوین مطالب وبلاگ           نقشه سایت                 ATOM
درباره وبلاگ


اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَکَ‏، اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ‏، اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی
نویسندگان
حمایت

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 18
  • بازدید دیروز: 44
  • کل بازدیدها: 194034
چهارشنبه 91 اسفند 23 :: 10:42 عصر ::  نویسنده : بهار

بهاربه تو نیامده

صبر کن سررسید!

نویسنده: حسین قدیانی


این صفحات پر از خالی، مسخره کرده اند ما را. دارند به ریشه شکوفه ها می خندند… و مسدود می کنند حساب بشریت را. دیگر خسته ام از این سررسیدها… از این سررسیدها که با این همه «جمعه»، هرگز «روز ظهور» ندارند. تاریکند؛ نور ندارند. با ما سر سازگاری ندارند. بی «معصوم»، شده ایم «طفل معصوم». بزرگ و کوچک ندارد!پیش چشم رنگین کمان، دارند جناحی می کنند بهار را! و دست می برند در بال پرستوها! بهار، تعریف نمی خواهد؛
اگر تحریفش نکنند! کار ما اما از استعاره گذشته. در کار خیر ظهور، حاجت هیچ استخاره نیست. باید واضح تر سخن گفت… ممنون می شویم، مدیون می شویم اگر بیایی حجت بن الحسن (عج). دیگر به اینجای جهان رسیده. دنیا دارد جان به لب می شود. فقط صحبت من و ما نیست.
جهان، تو را می خواند… همه جای عالم، سررسیدها خالی است!
خالی از حتی لحظه حلول سال. سال های غیبت! سال های آزگار! سال هایی که جدید نشده، قدیمی می شوند! سررسیدهایی که زود کهنه می شوند! سیصدواندی صفحه، دریغ از یک برگ باران، یک قطره بهار، یک فصل درست و حسابی! در این چرخش ایام، پس کی نوبت به «فصل وصال» می رسد؟!…
بهاری که من می شناسم، «فصل» نیست؛ «وصل» است… «وصل خوب خدا». بی شما، چه سخت جان شده اند سررسیدها! می آیند و می روند… نکند آقا، قهر کرده ای با ما؟!
تو نباشی، الحق که زمین چرکین است. ما از چشم تو می بینیم باران را… وقتی شما نباشی، چه فرقی می کند ثانیه لحظه تحویل سال؟!
بی خورشید، لحظه تحویل سال خورشیدی! چه تناقضی! چه تمارضی! این بهار نیست؛ دارد تمارض می کند! و خیال می کند بوقلمون، همان رنگین کمان است!
تو بر ما ببخش یوسف زهرا (س). عصر غیبت، رسما دیوانه مان کرده. داریم از دست می رویم… و یکی یکی مفاهیم را از دست می دهیم! آخر بگو؛ چه کار دارند به بهار؟!…
بی رحمند! بی رحم… آقاجان! برای این همه مجنون، نیستی که لیلایی کنی… حضرت آفتاب! تا «313 ستاره» چند نفر کم داری؟! شهدا را حساب کنی، یارانت جور می شوند. ما برای «حاج احمد»، خواب ها دیده ایم در «انتهای افق».
قول داده بازگردد… شما امر کنی، «حاج همت» با «سر» برایت می دود در طلاییه انتظار. بیا دیگر… این سررسیدهای قلابی، تا بهار را مصادره نکرده اند، کاش دعای «ماه» بگیرد.
مگر جناب فروردین دعا کند که اردیبهشتی شویم… و دوباره اردو بزنیم در بهشت، با سربند «یا زهرا». این روزها چقدر دلم هوای جمکران کرده. نماز کامل با دل شکسته! مهر کربلا! و دانه های تسبیح موعود! آقا جان! می آیی سه شنبه قرار بگذاریم؟! می آیی برای ظهور، قرار بگذاریم؟! می آیی بهار را ببینیم؟!
می آیی قدم بگذاری در چشمان ما؟! می آیی حسین (ع) و عباس(ع)… بین الحرمین را یکجا ببینیم؟!
آقا جان! کاش همین قدر که تا «بهار زمین» مانده، تا «بهار زمان» مانده باشد. فقط دو سه تا کوچه… کاش خون شهدا، کم کند فاصله ها را… کاش این سررسیدهای کال، برسند و ثمر دهند… کاش نفس تازه کند زمان… کاش تاریخ، خانه تکانی کند…

   
  سررسیدهای بدی داریم. انگار نه انگار، حسین غلام کبیری هم شهید است! «روز ملی فناوری هسته ای»، فراموش کرده اند به مادر احمدی روشن سلام کنند!
هیچ کجای سررسیدهایی که داریم، «روز دوکوهه» ندارد! و ننوشته اند در کدام ساعت، کدام دقیقه، کدام ثانیه، سر همت از بدنش جدا شد!
«به روایتی» سررسیدهای بدی داریم… مگر به دل مان بیفتد که سالروز خیبر است! مگر دل مان یاد شهدای گمنام کند!
آه… دلم هوای «برادران بدر» کرده. سررسیدها که نبودند؛ کاش دجله مهربان تر باشد با باکری ها. یعنی الان «قایق عاشورا» کجاست؟!
من بهار را به «لاله های فتح المبین» می شناسم… به چشمان نافذ محمدرضا دستواره… به خنده های گرم خرازی… به ارتفاعات الله اکبر… به اطلسی های خانه پیرزنی در شیرود محله که امسال کنار علی اکبرش سال را در بلندای آسمان، نو می کند… خوش به حالت مادر شهید… من کتمان نمی کنم دلم برای سر حاج همت تنگ شده. سر همت را عشق است!
چه کار دارم به سررسید؟… شاید چشم همت رفته باشد، نگاهش اما هست… سرداری که پیشانی بسیجی ها را می بوسید، نشد رزمنده ها پیشانی اش را ببوسند… نشد!

    
    ***
    
    یا صاحب الزمان! بهار در جناح شماست… بخشی از نگاه شماست… می آیی «فصل بهار» را «وصل بهار» کنی؟! می آیی از بهار، غم را جدا کنی؟! می آیی سه شنبه قرار بگذاریم؟! گفت: «مستی، نه از پیاله، نه از خم شروع شد، از جاده سه شنبه شب قم شروع شد».
    
    ***
    
    فعلابهار به تو نیامده… به تو نرسیده… صبر کن سررسید!




موضوع مطلب :
جمعه 91 اسفند 18 :: 7:13 صبح ::  نویسنده : بهار

صدای پای بهار نشسته در گوش زندگی

صدای استخوان شکستن طبیعت در تجلی تازه شدن کم کم بلند تر شده است...

عمری شد..

52 جمعه غریبانه دیگر هم گذشت

25 بهار است که جمعه ها را می شمارم

امسال هم نیامدی

رسیده کارد به استخوان دل!

نخند به بیراهه های دلم مولای سبز پوش

تو فقط بگو

با کدام بهار

ظهور می کنی؟

ترک خورده خواب چشمهایمان!

العطش آقا!

خشکیده درخت امیدمان

پس کی ابرهای انتظار کنار می کشند

هوا بدجور دم کرده

چه سخت نفس می کشد زمین

هر روز انگار پایان دنیاست

شاید این روزها

آن روز آخر است که

این همه طولانی شده

و من از بس آسمان را به جستجوی نور ظهورت

 خیره کنکاش کرده ام

چشمانم مات شده و دنیا را تاریک و روشن می بیند

چند جمعه بغض کفایت می کند برای ظهور؟

آقا نکند دیر شود

دیر تر از عمر من و

نبینمت..

آقااگر نیایی با بهار و جمعه ها قهر می کنم

آقا لباس تازه کن!

این شهر عطر حسین را می خواهد بشنود

...

آقا شنیده بودم هر که با یاد تو چشم ببندد،


شب قدم به خواب چشمانش می گذاری

آقای من

دیشب مرد خسته ای به خوابم آمد

که نشناختمش

گم شده بود دست و پای دلم

لعنت بر غفلتم

حتی نتوانستم بایستم مقابلش

مولای من!

آن مرد تکیده تو بودی؟

چه کرده ایم ما با دلت ای ماه پیمبر!

آقا دلم یکپارچه شده آتش و خون

چگونه به چشمان فاطمه نگاه کنیم

در دانه اش در دنیای به این شلوغی تنهاست!

منتظر چه هستی آقا؟

یعنی قرار است بیش از این شرمنده اهل بیت شویم؟ 

 

منبع: دل نوشته های من




موضوع مطلب :
شنبه 91 بهمن 28 :: 10:13 صبح ::  نویسنده : بهار

دردم مداوا میکنی مثل همیشه

عقده ز دل وا میکنی مثل همیشه

 

آیینه زیبا می شود با یک نگاهت

دل را تو شیدا میکنی مثل همیشه

 

دروازه لطف و کرم را می گشائی

وقتی که لب وا می کنی مثل همیشه

 

از گوشه چشمت کرم می ریزد آقا

از بس که غوغا میکنی مثل همیشه

 

پرونده اعمال ما گرچه سیاه است

می دانم امضا میکنی مثل همیشه

 

دل مرده ام اما تو با یک گوشه چشمی

کار مسیحا میکنی مثل همیشه

 

بهر ظهور خود چرا ای یوسف عشق

امروز و فردا میکنی مثل همیشه

 

تو مثل بابایت علی غمهای خود را

با چاه نجوا میکنی مثل همیشه

 

تو مثل زهرا مادرت از بس که خوبی

با ما مدارا میکنی مثل همیشه

 

شبهای جمعه کربلا همراه مادر

تو روضه برپا میکنی مثل همیشه

 

سید مجتبی شجاع




موضوع مطلب :
سه شنبه 91 بهمن 10 :: 10:15 صبح ::  نویسنده : بهار

ای تمام آفرینش خشتی از ایوان تو
علم شرق و غرب عالم سطری از قرآن تو

آسمانی ها زمینی ها همه مهمان تو
گل کند جان مسیح از غنچه ی خندان تو

خنده ی خورشید ها از گوهر دندان تو
عقل ها مبهوت تو مجنون تو حیران تو

آسمانی ها همه مرهون ارشاد توأند
دستگیران جهان محتاج امداد توأند


شهریاران بنده ی سلمان و مقداد توأند
چار أمّ و هفت أب در خطّ اولاد توأند

انبیا یکسر بشیر صبح میلاد توأند
نورها بر قلبشان تابیده از فرقان تو

انبیا یک کاروان تو کاروان سالارشان
خوب رویان مشتری تو یوسف بازارشان


خالق و خلقت درود حضرت تو کارشان
کلّ انسانها تویی تنها تویی غمخوارشان

مسلمین در خواب غفلت خفته تو بیدارشان
بی خبر از دشمنان عترت و قرآن تو

تو سراپا جانِ جانِ امّتی امّت چو تن
تن شود بی تاب اگر یک لحظه جان بیند مَحن
.


با اهانت بر تو، امت شد چو بحری موج زن
در خروش آمد بسی پیر و جوان و مرد و زن

رهروان تو سزد مانند چوپان قَرَن
بکشند دندانشان، چون بشکند دندان تو

ای که کرده ذات معبودت حبیب خود خطاب
ای فروغت جلوه گر چون مهر از ابر حجاب

گر جسارت کرد بر تو ابلهی حیف از جواب
تو به وسعت فوق اقیانوس و او کم از سراب


با صدای سگ نگردد کم فروغ آفتاب
می درخشد تا قیامت نور بی پایان تو

از فروغ رحمتت لبریز ظرف عالم است
چون تو قامت بر فرازی قامت گردون خم است

لیله ی میلاد تو عید کمال آدم است
خاصه در سالی که آن سال رسول اعظم است

پایه ی توحید تو همچون کتاب محکم است
ثبت گشته بر جبین آسمان عنوان تو


چارده قرن است دنیا محو عدل و داد توست
آه مظلومان عالم بانگی از فریاد توست

بردگی محکوم تو آزادگی آزاد توست

تا خداییّ خدا مُلک خدا آباد توست
هفته ها و روزها و لحظه ها میلاد توست

بسکه جوشد گوهر علم از یم عرفان تو
تو بجای سیم و زر احسان و عدل اندوختی

تو نگاه مرحمت حتی به دشمن دوختی
تو برای خلق همچون شمع سوزان سوختی


تو ز حکمت در دل انسان چراغ افروختی
تو به جای اِضرب، اِقرأ بر بشر آموختی

می درخشد عَلَّمَ القرآن به الرّحمن تو
آمدی ای تا ابد در سینه ها نور، آمدی

آمدی ای موسی برگشته از طور، آمدی
آمدی ای رایتت پیوسته منصور، آمدی

آمدی ای ملک هستی از تو معمور، آمدی
آمدی ای چشم بد از عارضت دور، آمدی

خنده کن ای صبح مشتاقان لب خندان تو
کیست تا مثل تو سلمان و ابوذر پرورد

کیست تا مرد دو عالم همچو حیدر پرورد
کیست تا در بوستان وحی، کوثر پرورد

کیست تا چون لؤلؤ و مرجان دو گوهر پرورد
یا چو زینب دختری در حدّ مادر پرورد

ای امیرالمؤمنین پرورده ی دامان تو
حکمت از اسلام ناب توست جاری بیشتر

دانش از حکم و کتاب توست ساری بیشتر
سرفرازان را به کویت خاکساری بیشتر

از تو می خواهند جن و انس یاری بیشتر
آنچه کل انبیا دارند داری بیشتر

ای نبییّن میهمان سفره ی احسان تو
عترت و قرآن تو دو مشعل تابان ماست

دو سپهر معرفت دو کفّه ی میزان ماست
کلّ دین ما همانا عترت و قرآن ماست

حفظ این دو با تو از روز ازل پیمان ماست
پیروی زین دو امانت عزت و ایمان ماست

کیست «میثم» مدح خوان عترت و قرآن تو


*******
شاعر:غلامرضا سازگار




موضوع مطلب :
شنبه 91 دی 30 :: 10:42 عصر ::  نویسنده : بهار

سوخت از زهر ز پـا تـا بـه ســرم آب گردیـده خـدایـا جگــرم
پسرم مهــدی موعـود کجاسـت؟ تا ببینـد که چـه آمـد به سرم


دشـمنـانـم همـه شـادنـد ولـــی گرد غـم ریخـت به روی پسرم
پســرم گریـد و گـویـد همه دم پــدرم ای پـــدرم ای پـــدرم


یــاد تنهــایـی مهــدی هــر دم می رود خـون ز دو چشمـان تـرم
طــوطــی بــاغ جنـانـــم امــــا ریخت یا رب به جهـان بال و پرم

از پس مــاه صفــر زهــر جفـــا کـــرد با ختـم رسـل همسـفـرم
پیکرم شمــع صفـت آب شــده قاصـد مــرگ نشـستـه بـه بـرم


آب آریـــد بــرایـم یــــــاران که به دل سخـت فتـاده شـررم
ای خدا یاد لـب خشـک حسیـن، ســوزد از زهــر جفـا بیشـتـرم


آن حسینی که سرش هست هنوز بـه سـر نیــزه عیـان در نظــرم
آن حسینی که به قاتل می گفت آب ده آب کـه سـوزد جگـرم


مـن بـه ایـام جـوانـی (مـیـثــم) بــه گلـسـتـان جنان رهسـپـرم


مهدی جان مولای من!
آجرک الله!...




موضوع مطلب :
شنبه 91 دی 16 :: 1:57 عصر ::  نویسنده : بهار

آقای قاضی زاهدی نقل کردند:« سال 1354 هجری شمسی، صبح جمعه ای، بعد از دعای ندبه در منزل خود در قم، با یکی از رفقای موثق اهل علم به نام « آقای حسینی » نشسته بودیم و صحبت در پیرامون مقام حضرت مهدی ارواحنا فداه به میان آمد.ایشان گفتند: « من منتظر بودم ماشینی برسد و به خیابان آذر بیایم، ناگهان یک سواری آمد و جلو من ایستاد و گفت: آقا بفرمایید. سوار شدم. کم کم تعریف کرد و گفت: من از تهران می آیم و به جمکران می روم، متوجه شدم حالی دارد و زمزمه ای و به نام امام می گرید.

گفتم: این هفته آمدی یا تمام هفته ها؟ گفت: خیر، مدتی است می آیم. گفتم: آیا حضرت هم توجهی نموده و داستانی داری؟گفت: آری. گفتم: اگر ممکن است بگو. گفت: من بر دردی در کتف و شانه مبتلا شدم، مثل اینکه آن موضع را آتش نهاده باشند، دائماً می سوخت. نزد اغلب دکترهای تهران رفتم و علاج درد نشد؛ تا اینکه عده ای از اطبا تشخیص مرض دادند و گفتند: فلان مرض است ( البته نام مرض را گفته بود ولی ایشان فراموش کرده بود ) که قابل معالجه نیست.

تصمیم گرفتم برای زیارت امام رضا (علیه السلام) به مشهد بروم با ماشین خودم حرکت کردم تا به مشهد رسیدم، برای زیارت به حرم رفتم و زیارتی انجام داده، بیرون آمدم. در بین راه که می رفتم، دیدم مجلس روضه ای است و واعظی بالای منبر به ارشاد مردم مشغول است گفتم: چند لحظه ای بنشینم و استفاده کنم به تناسب روز جمعه، واعظ مطالبی پیرامون مقام حضرت حجت (علیه السلام) بیان کرد تا به این جمله رسید که خطاب به جمعیت فرمود:ای زائرینی که برای زیارت ثامن الحجج آمده اید! بدانید برای شفای دردها و رفع گرفتاریها لازم نیست به مشهد بیایید و درد دل به آقا علی بن موسی (علیه السلام) کنید؛ بلکه ما امام حیّ و زنده داریم!

ما امام زمان داریم که هر کجا با حقیقت توسل به او پیدا کنید به داد می رسد.این جمله چنان در دل من اثر گذاشت که تصمیم گرفتم از درد، خدمت امام هشتم (علیه السلام) حرفی نزنم. و گفتم: این واعظ، راست می گوید. من هم برمی گردم و با امام زمان(ع) در میان می گذارم.پس از زیارت دیگر و بازگشت به تهران و خانه، یک شب در حالی که تنها بودم توسل به امام زمان پیدا کردم و درد دل به آقا گفتم. مرا خواب درگرفت.

در عالم رؤیا دیدم که به قم آمده ام. وارد صحن شدم ناگاه از درب دیگر دیدم آقایی وارد صحن شد. گفتند: این آقا «مقدس اردبیلی» است. من نام او را شنیده بودم و می دانستم او خدمت امام زمان (علیه السلام) زیاد رسیده است؛ به عجله خودم را به او رساندم و بعد از سلام، مقدس اردبیلی را قسم دادم به ائمه(ع) که به من توجه کند.

فرمود: به خود آقا و امام حیّ چرا نمی گویی؟
گفتم: من که نمی دانم آقا کجاست؟
فرمود: یکساعت به اذان صبح همیشه در مسجدِ خودش تشریف دارد. ( یعنی: مسجد جمکران در قم).

من نگاه به ساعت کردم دیدم یک ساعت و نیم به اذان صبح است، پیش خود گفتم: اگر الان به آنجا بروم نیم ساعته می رسم. به طرف مسجد جمکران رفتم، تا وارد صحن مسجد شدم، از پله ها بالا رفتم؛ (الان بنا را تغییر داده اند) پشت شیشه ها دیدم چند نفر رو به قبله نشسته و مشغول ذکراند.داخل مسجد شدم. دیدم یکی از آنها مقدس اردبیلی است که الان در صحن بود، سلام کردم. مقدس اشاره کرد: بیا، بعد به یکی از آن اقایان گفت: این مرد از من خواست و من آدرس داده ام تا به این جا آمده. فهمیدم آن آقا امام زمان است.

شروع کردم به گریه کردن و آقا را قسم دادن به حق جدش امام حسین (علیه السلام) که درد مرا شفا بده.آقا، بدون اینکه بگویم، دردم کجاست، موضع درد را مستقیم دست گذاشت و فرمود: شما، سالم شدی.از شوق شفا یافتن از خواب بیدار شدم و از آن موقع تا حال مثل اینکه من چنان مرضی نداشتم و شفا گرفتم.لهذا به عشق و علاقه به حضرتش و این که این مسجد اینقدر مورد توجه امام زمان (ارواحنا فداه) می باشد از تهران هر شب جمعه می آیم و پس از خاتمه مراسم مسجد به تهران بر می گردم. »

 


منبع: حکایات کتاب عبقری الحسان




موضوع مطلب :

پیوندها